ژرف تر از خواب زمین

بالم شكسته، از پرم چیزی نگویم
از كوچِ پُر دردسرم چیزی نگویم

طوفان سختی باغ مان را زیر و رو كرد
از لاله های پرپرم چیزی نگویم

حق می دهم نشناسی ام؛ اما برادر!
از آنچه آمد بر سرم، چیزی نگویم

وقت وداعِ آخرت، عالم به هم ریخت
از شیون اهل حرم چیزی نگویم

"آتش گرفتن" گر چه رسم و سنت ماست
از دامن شعله ورم چیزی نگویم

بگذار سر بسته بماند روضه هایم
از ماجرای مَعجرم چیزی نگویم

كم سو تر از چشمان من، چشمان زهراست
از گریه های مادرم چیزی نگویم...

 

وحید قاسمی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۵ساعت 14:41  توسط تابنده  | 
دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید

گریه ام را بــــه حساب سفرم نگذارید

 

دوست دارم که به پابوسی باران بروم

آسمــان گفته کـــه پا روی پرم نگذارید

 

این قدر آینه ها را به رخ من نکشید

این قدر داغ جنــون بـر جگرم نگذارید

 

چشمــی آبـــی تـر از آئینه گرفتارم کرد

بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید

 

آخـرین حرف من اینست زمینی نشوید

فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید .... !

 

ناصر حامدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۵ساعت 15:8  توسط تابنده  | 
به خدا حافظیِ تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع، ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچکس، هیچکس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

فاضل نظری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان ۱۳۹۵ساعت 21:36  توسط تابنده  | 

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام

شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام

 

طره از پیشانی ات بردار ای خورشیدَکم!

در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام

 

در میان مردمان دنبال آدم گشته ام

در میان کوهِ سوزن کاه را گم کرده ام

 

زندگی بی عشق شطرنجی ست در خورد شکست

در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام

 

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم

حال می بینم که حتا چاه را گم کرده ام

 

زندگی آنقدر هم درهم نبود و من فقط

سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام …

 

علیرضا بدیع

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان ۱۳۹۵ساعت 15:39  توسط تابنده  | 
ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت ...
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی

ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی

سایه ی زلفِ کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی

باد پیراهن کشید از دست گل‌ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی

کشته‌ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی

فاضل نظری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۹۵ساعت 13:58  توسط تابنده  | 
به رسم صبر ، باید مَرد آهش را نگه دارد
اگر مرد است، بغض گاهگاهش را نگه دارد

پریشان است گیسویی در این باد و پریشان‌تر
مسلمانی که می‌خواهد نگاهش را نگه دارد

عصای دست من عشق است، عقل سنـگدل بـگذار
که این دیوانه تنها تکیه‌گاهش را نگه دارد

به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم
خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد

دلم را چشم‌هایش تیرباران کرد ، تسلیمم
بگویید آن کمان‌ابرو سپاهش را نگه دارد

 

سجاد سامانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان ۱۳۹۵ساعت 14:9  توسط تابنده  |